همان كه گاهي مي‌شكند ...

 

قلبي كه از بودن آن باخبر است و قلبي كه از حضورش بي‌خبر.
قلبي كه از آن باخبر است، همان قلبي است كه در سينه مي‌تپد.
همان كه گاهي مي‌شكند؛
گاهي مي‌گيرد و گاهي مي‌سوزد
گاهي سنگ مي‌شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي‌رود ...
با اين دل است كه عاشق مي‌شويم
با اين دل است كه نفرين مي‌كنيم
و گاهي وقت‌ها هم كينه مي‌ورزيم ...

اما قلب ديگري هم هست؛

قلبي كه از بودنش بي‌خبريم.
اين قلب اما در سينه، جا نمي‌شود
و به جاي اين كه بتپد، ... مي‌وزد و مي‌بارد و مي‌گيرد و مي‌تابد
اين قلب نه مي‌شكند و نه مي‌سوزد و نه مي‌گيرد.
سياه و سنگ هم نمي‌شود
از دست هم نمي‌رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آن قدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي‌ماند
بالا مي‌رود و بالا مي‌رود و بين زمين و ملكوت مي‌رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي‌كني، او دعا مي‌كند
وقتي تو مي‌رنجي، او مي‌بخشد
اين قلب كار خودش را مي‌كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلّقت
نه به آن چه مي‌گويي؛ نه به آن چه مي‌خواهي
و آدم‌ها به خاطر همين دوست‌داشتني‌اند
به خاطر قلب ديگرشان

به خاطر قلبي كه از بودنش بي‌خبرند ...

 

 

ارسال از : سيدنصيرالدين شاهرخي

و مهندس احمد مجيدي

 

توجه : هرگونه برداشت و نقل مطالب سايت 

فقط با ذكر منبع و لينك سايت مجاز است .

 

نظرات ارزشمند خود را با ما در ميان بگذاريد :

 

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید